زندگی شاید یک
خیابان دراز است که هرروز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی است که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی داردو به رهگذری دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید
صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست
که نگاه من
در نی نی چشمان تو
خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه
و با دریافت ظلمت خواهم آویخت
آه
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانی ست که آویختن پرده ای
آن را از من می گیرد![]()
