صدایم کن
دیگر نمی توانم بالهای پرنده دلم را بشکنم تا مانع پروازش به سوی تو شوم.
دیگر نمی توانم غنچه ای را که با هزاران امید در باغ دلم روییده زیر خاکستر نبمه افروخته جانم مدفون کنم.
دیگر نمی توانم آرزوهایم را همراه با بادهای پاییزی به دست فراموشی بسپارم...
صدایم کن که آهنگ صدایت برایم دلنشین است
نگاهم کن که نگاهت وجودم را گرمی می بخشد
نوازشم کن که تن خسته و زخمی ام نیازمند دستان پر از عطوفت توست.
شاد و سرزنده باشید
یا حق
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته تر گویم:
((خدایا بی اثر باشد))
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط ارزو
|
