یک نکته
اي علي! با ترسو مشورت مکن زيرا او راه حل مشکل را بر تو تنگ ميکند
با بخيل مشورت مکن زيرا او تو را از هدفت باز ميدارد
و با آدم حريص مشورت مکن زيرا او آزمندي را در نظرت نيکو جلوه ميدهد
نا گفتنیها
اي علي! با ترسو مشورت مکن زيرا او راه حل مشکل را بر تو تنگ ميکند
با بخيل مشورت مکن زيرا او تو را از هدفت باز ميدارد
و با آدم حريص مشورت مکن زيرا او آزمندي را در نظرت نيکو جلوه ميدهد
هرروز به افکار و آرزوهايم بيا
به روياهايم در خنده ها و اشکهايم.
از سر رحمتت در فراموشي هايم پديدار شو.
به عبادتم به کار به زندگي و مرگم بيا
از سر لطف و عشق
هر روز و هر لحظه
با من باش
چه شيرين بود لذت تو را داشتن و شيرين تر از آن
وجود کوهي ستبر در ماوراي باورم .
خشنود گشتم از اينکه کسي هست تا همراهم باشدو راه را برايم سهل و هموار گرداند.
از اين پس بود که او شد
نور اميد زندگيم
تک ستاره قلبم
ماه شب تنهاييم و ...
و حالا باور ندارم رفتن زود هنگام او را. چه بي صدا شکستم چه آرام او رفت و چه زيباتر صبرم داد.
اوي عظيم
اوي رحيم
باور ندارم رفتن زودهنگام او را و ظلمت جاده پيش رويم را و سکوت اين شب وهم انگيز را و
آوارگي اين بي پناه را و تنها ماندن دخترکي در چهارراه سرنوشت را.
ديگر هيچ شاپرکي برايم خبر خوش ندارد
ديگر حتي شادي هم فراموش کرده که قلبي تپنده در قطعه اي از اين خاک بي وفا انتظارش را ميکشد
و حالا...
او رفت و من ماندم.......
هر کجا
به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزاری حیله ای نهفته است
ای ستاره
ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین
زبان حق بریده اند
حق
زبان تازیانه است
و آنکه با تو صادقانه درددل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره
ای ستاره غریب
ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
( فریدون مشیری)
زندگی شیره جانی است انباشته در سینه مادر که هنگام مکیدن از گوشه دهان نوزاد می ریزد.
زندگی پیوند با خوبی است
زندگی جلوه قرمز ماهی هاست و یا سیب سرخی افتاده در باغ که چشم صاحبش آن را نمی بیند
زندگی جوهر خودکار من است که ازآغاز تا پایان هر مطلب به روی مقداری از خاطرات من می لرزد و بی اعتراض می غلتد.
زندگی مهربانی دریاست که هزاران صدف پاک را امان داده و شاید زندگی مرگ است
مرگ با خنجر نامردیها
مرگ با تیر فریب در بالای شهر
آری زندگی شاید مرگ است...
امیدوارم حالتون خوش باشه
یه نفر واسه آخرین متن من نظر گذاشته
اسمشو گذاشته ناشناس
میخواهم همینجا ازش خواهش کنم که اگه دوباره به وبلاگ من سر زد خودشو معرفی بکنه
ممنون
همیشه شاد باشید
یا علی![]()
![]()
سه روز بود در خانه علي (ع) غذايي پيدا نشد و آن حضرت و فرزندان گرسنه ماندند.حضرت فاطمه(س) پيراهن
خود را به علي (ع) داد تا بفروشد.آن حضرت پيراهن را به 6درهم فروخت اتفاقا فقيري درخواست کمک کرد و
حضرت آن 6درهم را به او بخشيد. پس از اين جريان جبرئيل امين به صورت مردي ناشناس سوار بر شتري در برابر
علي (ع) ظاهر شد و عرض کرد: اي ابوالحسن اين شتر را از من خريداري کن.علي گفت:من پول خريد شتر را
ندارم اما مرد ناشناس اصرار کرد که حاضر است آن شتر را صد درهم و به نسيه بفروشد و علي (ع) قبول کرد و
شتر را به نسيه خريد.در راه با مرد عربي رو به رو شد(آن مرد ميکاييل بود).
مرد عرب از علي درخواست خريد شتر را کرد و علي (ع) قبول کرد و شتر را 160درهم به آن مرد عرب فروخت.
علي(ع) هنوز به خانه نرسيده بود که مرد اولي را مجددا ملاقات کرد و 100درهم او را پرداخت کرد و به خانه آمد و
60درهم باقيمانده را در دامان فاطمه(س) ريخت.
فاطمه گفت: اين پولها را از کجا آورده اي؟
علي (ع)گفت: به وسيله 6درهم با خدا معامله کردم و عوض آن خدا 60درهم به من عطا کرد
شهید چمران
بغض گلویم را فرا گرفته است.میخواهم بگریم. میخواهم فریاد بکشم،میخواهم به دریا بگریزم و میخواهم
به آسمان پناه ببرم. اشک بر رخساره زردم فرو می چکد. آن را پاک میکنم تا دیگران نبینند،به گوشه ای
میگریزم تا کسی متوجه نشود...
چند ساعتی سوختم و در شور و هیجانی خدایی غوطه خوردم. قلبم باز شده بود.
روحم به پرواز در آمده بود. احساس میکردم که به خدا نزدیک شده ام ،احساس میکردم که از دنیا و
مافیها قدم فراتر گذاشته ام،همه را و همه چیز را ترک کرده ام.
فقط با روح سروکار دارم.
فقط با غم همنشینم.
فقط با درد میسازم
و فقط خدای بزرگ را پرستش میکنم.
شهید چمران![]()
![]()