تبليغاتX
سپاسگزار خداوند

سپاسگزار خداوند

نا گفتنیها

تلویزیون را ...

تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

 

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن

 

غذا با من حرف بزنی.

 

هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای بعد از گفتن شب بخیر به

 

خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی .

 

                                         مهم نیست

 

شاید نمیدانستی که من همیشه آنجا با تو هستم.

 

من بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم

 

من حتی میخواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور باشی.

 

من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

 

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است.

 

بسیار خوب تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر

 

فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امید که امروز مقداری از

 

وقتت را به من اختصاص دهی

 

روز خوبی داشته باشی.

 

                                                                      دوستدار تو

                                                                      

                                                                        ((خدا))

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط ارزو  | 

یک جعبه بوسه

آنها خانواده فقیری بودند. مرد وقتی دید دخترش جعبه ای را که می خواهد زیر درخت کریسمس بگذارد با کاغذ کادو مزین کرده از کوره در رفت که ((چرا پول صرف این کادو کرده ای)).با این همه صبح زود روز بعد دختر کوچولو هدیه را به پدرش داد و گفت: بابا این مال تو. مرد از اینکه با دختر کوچولوی خود چنین رفتاری کرده بود شرمنده شد وکادو را باز کرد اما وقتی دید داخل جعبه خالی است دوباره خشمگین شد و با فریاد گفت)(نمیدونی وقتی به کسی هدیه ای میدی باید داخل اون چیزی باشه؟)) دختر کوچولو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به پدرش نگاه کرد و با گریه گفت:بابا جون این جعبه خالی نیست من یه عالمه بوسه توی اون فوت کردم همه اونا مال تو بابا. مرد دوباره شرمنده شد و دستهای خود را به دور دختر کوچکش حلقه کرد و با التماس خواست او را ببخشد. اندک زمانی بعد دختر بچه بر اثر حادثه ای جان سپرد.او پیش از این به پدرش گفته بود از جعبه برای سالها نگهداری کند. مرد هر گاه دلتنگ میشد به سوی آن بوسه های خیالی میرفت و عشق دختری را به یاد می آورد که آنها را داخل جعبه گذاشته بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:5  توسط ارزو  | 

اگه

اگه  چشمات پرسیدند بگو ندیدیش

 

 

اگه گوشات پرسیدند بگو نشنیدیش

 

 

اگه دستات لرزید بگو از سرماست

 

 

اگه پاهات لرزید بگو از خسته گیست

 

 

 

                                        ولی

 

 

اگه قلبت لرزید به خودت دروغ نگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:55  توسط ارزو  | 

یادته

یادته؟

 

تو یه مسافر بودی …یه مسافر خسته دنبال یه خلوت امن...

 

دل منم یه خلوت امن بود چشم به راه یه مسافر...

 

 تو این خلوت امن لونه کردی...

 

 

                          گرم شدی

 

آروم شدی و بدون اینکه بفهمی بودنت برام عادت شده دور و دورتر شدی...

 

تو روزایی که آغوشم نیازمند حرم نفسهات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات....

 

نه از گرمی نفسهات خبری شد و نه از مرحم دستات...

 

حالا یه پیله خاکستری دور خودم و تنهایی هام کشیدم...

 

و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش میشم...

 

این پیله رو دوست دارم...

 

                                 چون میدونم

 

دیگه هیچ مسافری سراغ یه پیله خاکستری نمیاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:13  توسط ارزو  | 

کودک

کودک که بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش ميشد خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نميفهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت((پر)) بهتر از فرياد تو خالي نيست؟

فکر ميکنيم کسي هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بي فايده است

آنقدر از گذشته ات سر افکنده اي که نيتواني به آينده بيانديشي و آنقدر صهباي نفس سر کشيدي که جايي براي خدا نگذاشتي

آنقدر در زندگي دويدي که آخر هم بدهکار شدي

چه شد که دلپاک آمدي و روي سياه خواهي رفت

حال تويي و روزنه اميد بخشش پروردگارت

اويي که سالهاست فراموشش کرده اي اما او باز هم ترا ميخواند


حي علي خير العمل

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 19:5  توسط ارزو  | 

ابلیس

حضرت عيسي (ع)با ابليس ملاقات کرد.ديد5الاغي را که بار دارند به جايي ميبرد

پرسيد:اين بارها چيست؟

ابليس در جواب گفت:اينها مال التجاره است که دنبال مشتري ميگردم و ميروم تا مشتري پيدا کنم.

عيسي پرسيد:اين اموال تجارتي چيست؟

ابليس گفت:يکي از اينها ظلم است و مشتري آن فرمانروايان هستند

دومي کبر و خودخواهي است و مشتري آن صاحبان و روسا هستند

سومي حسد و رشک است و مشتري آن تاجران هستند

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 21:55  توسط ارزو  | 

حکایت

 روزي ابراهيم ادهم از بازار بصره عبور ميکرد مردم اطراف او را گرفتند و گفتند

يا ابراهيم خداوند در قرآن مي فرمايند: مرا بخوانيد تا شما را اجابت کنم

ما دعا ميکنيم اما دعاي ما اجابت نمي شود

ابراهيم گفت: اي مردم بصره علت آن 10چيز است:

1:خدا را شناختيد ولي حق او را ادا نکرديد

2:قرآن را مي خوانيد ولي عمل نمي کنيد

3:ادعاي محبت رسول خدا را داريد در حالي که با اولاد او دشمني مي کنيد

4:ادعاي دشمني با شيطان را داريد و حال آنکه در عمل با او موافقيد

5:مي گوييد بهشت را دوست داريم اما براي رسيدن به آن عملي انجام نمي دهيد

6:اظهار ترس از جهنم مي کنيد ولي خود را در آن انداخته ايد

7:مشغول عيبگويي مردم شديد و از عيب خود غافل مانديد

8:ادعاي بيزاري از دنيا داريد ولي در جمع آن حرص مي ورزيد

9:اعتقاد به مرگ و قيامت داريد ولي خود را آماده نکرده ايد

10:مردگان را دفع مي کنيد ولي از مرگ آنها عبرت نمي گيريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:9  توسط ارزو  | 

پرهیز از باطل

دلقکي که در مدينه مردم را مي خندانيد گاه اظهار ميکرد که اين مرد(اشاره به امام سجاد(ع)) مرا خسته کرد

هرچه توان داشتم به کار بردم ولي نتوانستم او را بخندانم

از اين رو روزي امام سجاد(ع) عبور ميکرد

آن دلقک پشت سر او حرکت کرده و عباي آن حضرت را از دوش مبارکش گرفت.

امام سجاد (ع)به او اعتنا نکرد

همراهان به دنبال او رفتند و عبا را از او گرفته و بر دوش امام سجاد(ع) افکندند.

امام پرسيد:اين شخص چه کسي بود؟

گفتند: دلقکي که مردم را مي خنداند

امام فرمود:به او بگوييد خداوند داراي روزي به نام قيامت است و در آن روز بيهوده کاران زيان مي بينند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 14:35  توسط ارزو  | 

چه زیبا است

چه زيبا است که به ارزشهاي خدايي ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن

و به خاطر حق پافشاري کردن و زيان ديدن و از همه چيز خود صرف نظر کردن

و فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوي خدا رفتن

چه زيبا است شمع شدن و سوختن و راه را روشن کردن

و کفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هيولاي ظلمت را به زانو در آوردن

و وجود خود را شرط اساسي براي پيروزي نور بر ظلمت کردن.

چه زيبا است در راه معشوق تحمل درد و رنج کردن

زير سنگهاي آسياب حيات خرد شدن

در درياي غم فرو رفتن

به خاطر حق متهم شدن و نفرين و لعنت شنيدن و از همه جا رانده و از همه کس مطرود شدن

چه زيبا است که فقط با خدا ماندن و از همه عالم بريدن

مطرود همه مردم شدن. به کلي تنها ماندن و هيچ پناهگاهي جز خدا نداشتن

وبه کلي از همه جا و همه کس نااميد شدن و هيچ اميد و آرزويي و روزنه نوري جز خدا نداشتن

چه زيبا است مرگ را در آغوش کشيدن و به ملاقات خدا شتافتن

و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و قوانين دنيا حکومت کردن

و جبر تاريخ را به خاک کشيدن و مسير تاريخ را دگرگون کردن

و شيطان قوي پنجه و سخت جان را شکست دادن

و زيبايي انسان را در بزرگترين تجلي تکاملي خود نشان دادن.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:11  توسط ارزو  | 

چای داغ

مي دوني چرا چايي داغ رو با قند مي خورن؟

چون پاي هر سوزشي يه شيريني اي هست

سخت نگير به دلتم بد راه نده

از شيريني اي که عايدت شده لذت ببر حتي اگه بدوني که داري مي سوزي

استفاده از تمام مو قعيت ها حتي کوچيک براي ساختن خاطره هاي بزرگ کار سختي نيست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:54  توسط ارزو  | 

ستاره

حتما برات پيش اومده که وقتي داري به آسمون نگاه مي کني يکي ازت بپرسه:

دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟

يا داري به کدوم ستاره نگاه مي کني؟

اکثر آدما ميگن:

دارم به پر نورترين ستاره نگاه مي کنم

ولي يادت باشه

اون که از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه دنبالشه

به ستاره اي خيره بشو که حتي اگه کم نوره

ولي مطمئني جز خودت هيچ کس ديگه بهش چشم ندوخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:16  توسط ارزو  | 

ادای دین

رسول اکرم (ص) در بستر مرگ قرار گرفته بودند .

غم و اندوه مسلمانان را احاطه کرده بود.

حال رسول خدا هر روز از روز قبل وخيم تر ميشد.

تب وجود آن حضرت را فرا گرفته بود براي کم شدن تب بدنش دستمالي به سرش بسته بودند.

در حالي که به شانه حضرت علي (ع) تکيه داده بودند به سوي مسجد آمدند و بر فراز منبر رفتند

و با همان حال ضعيف خويش خطاب به مردم فرمودند:

اي مردم نزديک است از ميان شما بروم هرکس نزد من امانتي دارد بيايد تا حق او را بپردازم.

شخصي از جايش بلند شد و عرض کرد:

اي رسول خدا (ص) در يکي از سفرها در حالي که مي خواستيد با چوبدستي اسب خويش را هدايت کنيد چوبدستيتان به من اصابت کرد

اينک مي خواهم قصاص کنم

پيامبر (ص) فرمودند: اي مرد بيا جلو و قصاص کن

غم و اندوه سراسر مردم را فرا گرفت

اشک از ديدگان آنان سرازير شد

ناگهان آن مرد گفت: اي حبيب خدا واي بر من که بخواهم شما را قصاص کنم

پيامبر (ص) او را در آغوش کشيد و نوازش کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:59  توسط ارزو  | 

خدا هست

استاد فلسفه اي منکر وجود خدا بود. روزي دانشجوي جديدي سر کلاس او نشست.

استاد وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد و در ميانه درس باز هم منکر وجود خدا شد و گفت:

 آيا در اين کلاس کسي هست که صداي خدا را شنيده باشد؟

کسي پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسيد: آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسي پاسخ نداد.

استاد براي سومين بار پرسيد:آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را ديده باشد؟

دانشجويان به هم نگاه کردند و گفتند: نه ما نديده ايم

استاد با قاطعيت گفت: پس با اين وصف خدا وجود ندارد.

دانشجوي جديد که به هيچ وجه با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند استاد پذيرفت

وي از جايش برخاست و از همکلاسيهايش پرسيد:

آيا در اين کلاس کسي هست که صداي مغز استاد را شنيده باشد؟

همه سکوت کردند

دانشجو پرسيد:

آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

همچنان کسي چيزي نگفت

دوباره پرسيد:

آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را ديده باشد؟

همه گفتند:نه

دانشجو گفت: پس نتيجه ميگيريم آقاي استاد مغز ندارد

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:0  توسط ارزو  | 

رفاقت

گفتي ميدوني رفاقت خيلي نزديک به حماقته ؟

گفتم با صداقت چطوري؟

گفتي صداقت عين حماقته

گفتم من حاضرم رفاقتت رو با تموم حماقتم به جون بخرم اگه توش يه ذره صداقت باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:15  توسط ارزو  | 

اگه...

اگه قرار باشه ظرف 24ساعت دنيا به پايان برسه

تمام خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميلها اشغال ميشه و پر ميشه از:

از اينکه رنجوندمت پشيمونم منو ببخش

تو را عاشقانه مي پرستم

مراقب خودت باش

اما بين اين همه پيام يکي از همه تکوندهنده تره:

هميشه عاشقت بودم ولي هيچ وقت بهت نگفتم

پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم

شايد ديگر فردايي نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:15  توسط ارزو  |