یادته
یادته؟
تو یه مسافر بودی …یه مسافر خسته دنبال یه خلوت امن...
دل منم یه خلوت امن بود چشم به راه یه مسافر...
تو این خلوت امن لونه کردی...
گرم شدی
آروم شدی و بدون اینکه بفهمی بودنت برام عادت شده دور و دورتر شدی...
تو روزایی که آغوشم نیازمند حرم نفسهات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات....
نه از گرمی نفسهات خبری شد و نه از مرحم دستات...
حالا یه پیله خاکستری دور خودم و تنهایی هام کشیدم...
و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش میشم...
این پیله رو دوست دارم...
چون میدونم
دیگه هیچ مسافری سراغ یه پیله خاکستری نمیاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:13  توسط ارزو
|
